تبليغاتX
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست

خرسند شدیم از اینکه امروز       رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد       گفتند از این نکته،هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون       لیلاتو نداده ای به مجنون

فریاد برآمد آنکه خاموش       کم داد اگر،نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی       رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو؟       گویند دواست،باده نوشی

هوشیار نشد،مگر که مدهوش       این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت       این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان؟

از خود به کجا شوی گریزان؟

بیداری دل چنین مخوابان       سخت آمده است،مبخش آسان

هوشیار شدیم از اینکه هستیم       رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم       ما باده نخورده ایم و مستیم؟

مسجد سر راه از آن گذشتیم       بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی       با مرد خدا اگر نشینی...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:39 توسط angel |


 

 

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

خار هم کمتر نبود از گل بسا گلتر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که

کبوتر با کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز

وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت

در چنین قرنی که دانش حاکم است

عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگیست درماندگیست شرمندگیست

قرن قرن آتش نیست

قرن یک هوای تازه است

فکرها را شستشویی لازم است

گم شدیم گر در میان خویشتن

جستجویی لازم است

نازنینها

از سیاهی تا سپیدی را سفر باید کنیم ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 21:4 توسط angel |


من دوباره اومدم..............

این متنو یکی از دوستای گلم واسم گذاشته بود منم واسه شما گذاشتمش

 

صحنه را چه می توان گفت ؛ به هنگامی که از بازیگر و بازی تهی ست؟
اینجا مطلق زیبایی به کار نیست که کاغذ دیوار پوش نیز می باید زیبا باشد .
در غیاب انسان ، جهان را هویتی نیست .
در غیاب تاریخ ؛ هنر ، عشوه ی بی عار و دردی ست .
دهان بسته ، وحشت فریب کار از لو رفتن است .
دست بسته ، بازداشتن آدمی ست از اعجازش ،
خون ریخته ، حرمتی ست به باد رفته ،
هنر شهادتی ست از سر صدق، نوری که فاجعه را ترجمه می کند؛ تا آدمی سکوتش را باز یابد .
هر بازیگری ، آیا بیهوده بازی می کند ؟
هر که بازی می کند در برابر دیوار ، از دست رفته است ... آنها باخته اند ؛ و دست هایشان را سوزانده اند .
چه کسی اینجا سخن می گوید و خاموش می شود ؟
هر سکوت ؛ ما را به چیزی آگاه می کند ،
و هر سکوت ، رازهای خاموشی خود را بیان می کند . . .

سکوت سبز

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:45 توسط angel |


چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست

چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی،

در آسمان دهر تابنده ست

چه شیرین است وقتی،زندگی خالی ز نیرنگ است

دلم می خواست...........

بهاری جاودان آغوش وا می کرد

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!

بهشت عشق می خندید

به روی آسمان آبی آرام،

پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند

مگو این آرزو خام است!

مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است

اگر این کهکشان از هم نمی باشد

وگر این آسمان در هم نمی ریزد

بیا تا ما فلک را سخت بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

به شادی گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 18:19 توسط angel |


مدتهاست شب از نیمه گذشته و سنگینی اندوهبار ظلمتی نفوذناپذیر زمین را تا سر حد صمیمیت یک قلب صادق به ستوه آورده،

از ستاره ها در پهنای ابدیت سپهر خبری نیست.

انگار با رفتن تو نور و شادی از کلبه ی متروک قلبم پر کشیده .

سفر، گاهی اوقات چه چیز بدیست!

در چنین شبی است که می خواهم از بستر آشفته به خاک خفته ی یک قلب صادق کلامی چند با تو حرف بزنم...

با کسی سخن بگویم که وجودش افسانه ایست در تنگ سینه ی شبرنگ قرنها .

افسانه ی انسانی که فرزند آفتاب است و سینه اش دریا .

 

در قمار زندگی عاقبت ما باختیم

بس که تک خال محبت بر زمین انداختیم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:45 توسط angel |


آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نیستیم که با سنگ بمیریم

تقصیر ما نیست که اینگونه غریبیم

شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم

در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند
سقوط تکراریست
آی پرنده ی مهربان برای حرمت پرواز
حتی اگر می توانی آسمانت را عوغ کن

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:13 توسط angel |


زندگی زیباست در این هندسه و جبر و احتمال

زندگی زیباست در اوج اشک و حسرت و تردید

در بین هاله ای از غم در سراشیبی مرگ

در جاده انتظار در بهت و نا باوری جدایی

زندگی هم اکنون زیباست ...

اندکی نفس کافیست.

 

اندکی نفس کافیست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:0 توسط angel |


صفا و صلح و یکرنگی در این عالم قدیمی شد

توقع از رفیق و مونس و همدم قدیمی شد

بخند ای دوست بخند ای یار که می ترسم از آن روزی که گویند

خنده هم کم کم در این عالم

قدیمی شد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:28 توسط angel |


پشت میز قمار دلهره ی عجیبی داشتم

برگی حکم داشتم و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین

بازی شروع شد

حاکم او بود و من محکوم همه ی برگهایم رفتند و سه برگ بیش نماند

برگی از جنس وفا رو کرد من بالا تر آمدم

بازی در دست من افتاد

عشق آمدم با حکم عشوه و ناز

برید

و حکم آمد از جنس چشم سیاهش

زندگی حکم پایین من بود و

باختم.......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 18:59 توسط angel |


تو گمان می کنی ایمان من و عشق منی

من به ایمان و به عشق و به گمان می خندم

پس از این عشق به هر عشق جهان می خندم

هر که آرد سخن مهر به میان می خندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته و بدان می خندم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:25 توسط angel |